تبلیغات
↓★سخـتـــــــــــــــــــه تنهایــــــــی★↓


↓★سخـتـــــــــــــــــــه تنهایــــــــی★↓

خانـ ه لینـ ک ایمیـ لـ پروفایـ لـ طـراح

خدایا

.

مرا چه طعمی آفریدی

.
سکه همه از من زود سیر میشوند . .!





♥ شنبه 3 خرداد 1393 09:32 ق.ظ بـ ه دستانــ ђὄṩἔἷᾗ ♥
نظرات ()
. هـــمــــ��ــه مــــیـــگــــن خــــــوش بـــــــــــه حـــــالـــــ��ــــش


رو لـــــبــ��ـــاش هــمــیــ‌ـــشـــه خـــنــ��ـدس


کــ��ــســی نــمـــے دونـــه دلـــــــم اَزهمــه چـے خَســتس ▪️
♥ شنبه 9 آبان 1394 02:41 ق.ظ بـ ه دستانــ ђὄṩἔἷᾗ ♥
نظرات ()
پسر؛ میشه بمونی؟؟؟ 
دختر؛نه ماکه قبلا حرفامونو زدیم...بازشروعنکنااااا... 
پسر؛باشه خب؛آخه من دوست دارم 
دختر؛ خب منم دوست دارم 
پسر ؛خب پس اینکاراچیه؟هااا؟ 
دختر؛گفتم که نمیشه! 
پسر؛آخه.....باشه پس...مواظب خودت باش! 
دختر؛باشه خب کاری نداری؟ 
پسر؛ ...... 
دختر؛الو 
پسر؛جانم بگو! 
دختر؛ گفتم حرفی نداری؟ 
پسر؛نه...توخواسته ای نداری؟؟؟ 
دختر؛فقط یه چیز؛ اگه یه روز خواستی منو ببینی واسم گل رز آبی میاری؟؟؟ 
پسر؛چرا که نه؛ 
دختر؛باشه ممنون ؛ 
پسر؛خداحافظت عشقم... 
دختر؛نه یه دقه صب کن.... 
پسر؛قطع کردو نشنید...! 
دختراشک ازچشماش سرازیر شد؛ 
بعداز یه ماه دختر بخاطر سرطانش ؛مرد!!! 
نامه ای که نوشته بود؛ 
سلام...ازم دلخوری؟ خب...نخواستم بادیدن غم هام درد بکشی! 
ناراحت نباش از دستم...لامصب زود قطع کردی نشدبت بگم خیلی دوست دارم... 
راستی گل رز هایی رو که قولشو دادی...هنوزسرقولت هستی دیگه؟؟؟ 
پاشو بیا سرخاکم دیوونه تنهام... 
"""""""""""""""""""" 
غافل ازینکه پسر همون روز خداحافظیشون خودکشی کرد
♥ سه شنبه 19 خرداد 1394 10:15 ق.ظ بـ ه دستانــ ђὄṩἔἷᾗ ♥
نظرات ()
♥ دوشنبه 8 دی 1393 01:24 ق.ظ بـ ه دستانــ ђὄṩἔἷᾗ ♥
نظرات ()


دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله

 سختی گرفت و بستری شد

. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش

 از درد چشم خود نالید

. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. 

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت

 و از درد چشم می نالید

. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود 

که آبله آنرا از شکل انداخته بود 

و شوهرهم که کور شده بود. همه مردم می گفتند 

چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، 

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. 

همه تعجب کردند. مرد گفت:

 “من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.



هیس!

صدای هق هق می اید..! 

انگار باز کسی قول ماندن داده بود.!

♥ شنبه 24 آبان 1393 06:55 ب.ظ بـ ه دستانــ ђὄṩἔἷᾗ ♥
نظرات ()

عـاشـقـت خـواهـم مـانـد

یه داستان احساسی وغمگین عاشقانه واسه دوستای گلم....

علی ساعت 8 از خواب بیدار شد. نمیخواست از تخت بیرون بیاد اما با بیحوصلگی از تخت خواب پائین آمد.باز این بغض یك ساله داشت گلشو میفشرد.

نگاهی به آرزو انداخت هنوز خوابیده بود. آرام از اتاق بیرون رفت تا بساط صبحانه روآماده كنه بعد از آماده كردن صبحانه به اتاق خواب رفت تا آرزو رو بیدار كنه با صدای بلند گفت خانومی پاشو صبح شده.بعد از بیدار كردن آرزو به آشپزخونه برگشت مدتی بعد آرزو در چهارچوپ در آشپزخونه پیدا شد. علی نگاهی به سر تا پای آرزو انداخت وای كه چقدر زیبا بود.علی خوشحال بود كه زنی مثل آرزو داره.

بعد از صبحانه به ارزو گفت امروز جمعه است نمی ذارم دست به سیاه و سفید بزنی امروز تمام كارها رو خودم انجام میدم آرزو لبخندی زد علی عاشق لبخند آرزو بود ولی باز این بغض نذاشت بیشتراز این از لبخند آرزو لذت ببره.

علی از آرزو پرسید نهار چی دوست داری برات بپذم .بعد درحالی كه می خندید گفت این كه پرسیدن نداره تو عاشق قرمه سبزی هستی. علی مقدمات نهار رو آماده كرد بعد اونهارو روی اجاق گاز گذاشت وبرگشت پیش آرزو.

علی رفت و كنار آرزو نشست ودست در گردن همسرش انداخت.وبه آرزو گفت امروز می خوام برات سنگ تموم بذارم.بعد با آرزو نشست به تماشای سریال محبوبشان.بعد از تمام شدن فیلم تازه یادش افتاد كه نهار بار گذاشته ولی هنگامی به آشپزخونه رسید كه همه چی سوخته بود.

علی درحالی كه لبخند میزد گفت مثل اینكه امروز باید غذای فرنگی بخوریم .بعد رفت وسفارش دو پیتزا داد. بعد از خورن پیتزاها به آرزو گفت امروز میخوام بریم بیرون .می ریم پارك جنگلی همون جایی كه اولین بار همدیگه رو دیدیم باز یه لبخند از آرزو وباز بغضی كه گلوی علی رو می فشرد.

نزدیكیهای بعد از ظهر علی به آرزو گفت آماده شو بریم .خودشم هم رفت تا آماده بشه. توهمین موقع رعد و برق زد علی زود رفت كنار پنچره بله داشت بارون می اومد. علی لبخند زنان به آرزو گفت مثل اینكه امروز روز ما نیست ولی من نمی ذارم روزمون خراب بشه. میدونست كه آرزو از بارون خوشش میاد به همین خاطر هر دو به حیاط رفتند و مدتی زیر بارون باهم قدم زدند وقتی به خونه اومدند سر تا پا خیس بودند.رفتند تا لباساشنو عوض كنند.

علی و آرزو وارد حال شدند وروی مبل نشستند. علی با خودش گفت وای كه چقدر من خوشبختم بعد از آرزو پرسید چقدر منو دوست داری وباز یه لبخند از آرزو وباز بغضی كه داشت علی رو می كشت.علی به آرزو گفت من خوشبخت ترین مرد دنیام كه زنی مثل تو دارم باز لبخند آرزو و بغض علی.

آره علی و آرزو دیوانه وار همدیگر رو دوست داشتند. اونها از نوجوانی با هم دوست بودند ورفته رفته این دوستی تبدیل شد به یه عشق پاك.

علی همچنان داشت با همسرش صحبت می كرد كه زنگ در زده شد مادرش بود. علی از آمدن مادرش ناراحت شد هر روز مادرش می امد وعلی رو ناراحتر از روز قبل می كرد می رفت.

مادرش باز بعد ازگفتن حرفهای تكراری كه من پیرم مریضم، گفت: امروز رفته بودم خونه اعظم خانوم میشناسیش كه همسایمونو میگم میخواستم ببینم حرف آخرشون چیه علی جواب اونها مثبته مهتاب میتونه توروخوشبخت.....

علی فریاد زنان حرف مادرش رو قطع كرد وگفت: ولم كن مادر بذار با درد خودم بسوزم هر روز می ری خونه این و اون تو رو خدا دست از سرم وردار.

مادرش با گریه گفت: چرا نمی خوای باور كنی آرزو مرده و دیگه هم زنده نمی شه. اون رفته وبا این كارهای تو بر نمی گرده تو باید سر سامون بگیری.

آره آرزو یكسال بود كه مرده بود در یك تصادف.اون یكسال پیش رفته بود. ولی اون در مغز و قلب و خیالات و ررویاهای علی زنده بود و علی نمی خواست از این رویا بیرون بیاد علی هر روز و هر ساعت در خیالاتش با آرزو زندگی می كرد.

باز این بغض لعنتی داشت علی رو خفه می كرد.

♥ دوشنبه 19 آبان 1393 04:43 ب.ظ بـ ه دستانــ ђὄṩἔἷᾗ ♥
نظرات ()
مهم نیست ڪه دیگر بآشـے یآ نه...
 
مهم نیست ڪه دیگر دوسم دآشته بآشـے یآ نه
 
مهم نیست ڪه دیگر مرآ به خآطر بیآورے یآ نه
 
مهم نیست ڪه دیگر تورآ بآ دیگرے میبینم یآ نه
 
مهم اینست ڪه زمآنے که تنهآ میشوے ...
 
زمــآنـے ڪه دلت گرفت 
 
چگونه و با چه رویـےسر به آسماטּ بلند میڪنـے و میگویـے :
 
خدآیا مـטּ ڪه گنآهـے نڪردم !!!
 
 پس چه شد ...
 
 
1399197839545323.jpg

♥ پنجشنبه 1 آبان 1393 02:27 ب.ظ بـ ه دستانــ ђὄṩἔἷᾗ ♥
نظرات ()

بی بهانه تو را مرور میکنم تا خاموشیم نشان فراموشیم

 

نباشد .

♥ دوشنبه 14 مهر 1393 02:56 ب.ظ بـ ه دستانــ ђὄṩἔἷᾗ ♥
نظرات ()


گفته باشم …


من درد میکشم اما تو چشمهایت را ببند،


سخت است بدانم میبینی و بی خیالی …


تویی که روزگاری برایم درمان بودی ..

♥ دوشنبه 14 مهر 1393 02:52 ب.ظ بـ ه دستانــ ђὄṩἔἷᾗ ♥
نظرات ()


طراح : صـ♥ـدفــ