تبلیغات
↓★سخـتـــــــــــــــــــه تنهایــــــــی★↓


↓★سخـتـــــــــــــــــــه تنهایــــــــی★↓

خانـ ه لینـ ک ایمیـ لـ پروفایـ لـ طـراح

پسری بود تنهاوبی کس او هیچ کس رو نداشت جز یه

 قلب عاشق وچشمانی مملو از اشک..

با خودش عهد بسته بود عاشق نشه.از بخت بدش یه

 روز که درمغازه بود دختری با چشمان درشت وصورتی

 زیباوچادری..

انگار همان کسی بود که در رویاهاش تصور داشت

 باورش نمیشد که اونی که میخواستش باشه..

عهدش شکست..آره اون عاشق شد و ای کاش عاشق

 نمی شد..

سعید عاشق رویا شده بود.انگار همه دنیای سعید رویا

 بود.

هربار که میدیدش میخواست بهش بگه چقدر دوسش

 داره اما وقتی میدیدش درمغازه جرئت حرف زدن نداشت

 وفقط نگاهش میکرد..

با هربار دیدنش کلی اشک میریخت وخوشحال بود..

اوضاعش بهم ریخته بود از یه طرف دوری رویا از یه طرف

 دوست داشتنش نمیدونست چکار کنه..

اما یه بار تصمیمیشو گرفت وتمام حرف دلشو که تو این

 مدتی که دیده بودش رو روی کاغذ نوشت...

با خودش عهد بست هرموقع دیدش بهش بده..

شب درمغازه بود که رویا اومد..طبق معمول با صورتی

 مهربون وناز سعید محو صورتش شده بود پا روی غرورش

 گذاشت ونامه رو به رویا داد اما ای کاش نمیداد..

سعید با خودش فکرمیکرد نامه ای که بهش داد رویا

 متوجه عاشقیق میشه وبه او جواب میده..

اما بجای باور کردن عشق سعید بلکه سعید رو سرزنش

 کرد ورفتارش عوض شدوبا او بدرفتاری میکرد..

بازم سعید عاشق بود وبا هربار دیدنش ساعت ها

 مستی میکرد بدون اینکه شرابی بنوشد..

گذش گذشت..

بعد یکسال..

رویا گوشیشو تو بازار بین المللی می دزدن..بابای رویا

 این موضوع رو به سعید گفت سعید هم گفت کارتون

 دفترچه رو بیارید بریم اعلام سرقت کنیم,مامان رویا اومد

 جای سعید وگفت شمارتو بده فردا ساعت9 بهت زنگ

 میزنم بریم دادگاه..

خلاصه فردا شد..سعید از خواب بیدار شد ودید مامان

 رویا زنگ زده بهش زنگ زد اما باورش نمیشد...

نه...الووووووووو...نه..امکان نداره..

آره خود رویا بود,سعید به آرزوش رسید..صدای رویا بود

 بهش گفت مامانم مریضه نمیتونه بیاد..سعید محو صداش

 شده بود وفقط میگفت باشه..باشه..

سعید باورش نمی شد وگیج شده بود...

خلاصه به رویا اس داد وبار هربار اس دادن کلی صفا

 میکرد وعشق میکرد..

سعید نازمی کشید رویا ناز میکرد..فاطمه قهرمیکرد

 سعید منت میکشید..

این کارای فاطمه سعید رو مجنون تر از قبل میکرد...!

اما یه چیزی رویا رو از بودن با سعید عذاب میداد که به

 سعید نمی گفت..

به سعید گفت فقط یک ماه بیشتر نمیتونم باهات

 باشم.سعید داشت دق میکرد,بعد یکسال انتظار

 کشیدن

 ورسیدن به عشقت فقط سهم تو از بودن باهاش 1ماه

 باشه..نه این آخر نامردی...

خلاصه روز ها هرچه سریعتتر میگذشت...

تا اینکه سعید خواست ببینه رویا واقعا اون رو واسه

 خودش میخواد یا...

یه شب گوشیشو خاموش میکنه واز خط دوستش بهش

 اس میده میگه سعید تصادف

کرده وقطع نخاع شده..

رویا داشت دیونه میشد از یه طرف حرفای سعید عذابش

 میداد از یه طرف نمیتونست

با سعید رو ویلچر باشه وبه این رابطه ادامه بده..سعید

 دوستاش منتظر بودن که رویا زنگ بزنه وبپرسه که

 سعید کدوم بیمارستانه اما زنگ نزد با اوج بی رحمی...

سعید دنیا رو سرش خراب شد باورش شد دوست دارم

 های رویا دروغی است و فقط

بازی لب هاش بود..

داشت داغون میشد..

سعید یه نامه نوشت وگفت بدین به فاطمه..

روی نامه نوشته بود تا هروقت منو ندیدی نامه رو باز نکن..

فاطمه نمیتونست نامه رو باز نکنه اما حرف سعید بهش

 اجازه نمیداد این کارو بکنه..

رویا از سعید گذشت وتصمیم به جدایی از سعید کرد

 وتنهاش بذاره..

یک هفته گذشت سعید خونه دوستش بود..

انگار همه محله مرده بودن,سعید وقتی بود حال وهوای

 دیگه داشت..سعید نتمیدونست

با این عشق یکطرفه چکار کنه..تصمیم گرفت برگرده

 خونشون رویا با حقیقت

روبرو بشه...

رفت سرکوچه...باهمون حالت غمگین خودش,سعید

 پشت سر رویا بود سعید گفت سلام...

رویا نفسش تو سینه واستاد و عرق از صورتش می

 ریخت جرئت برگشتن وجواب

سلام دادن رو نداشت چون نمیخواست سعید رو توی

 اون حال ببینه وخجالت بکشه..

سعید گفت برگرد میخوام برای آخرین بار ببینمت.. رویا

 انگار به زمین چسبوندنش

ونمیتونست برگرده..سعید گفت بهت میگم برگرد..

رویا با چشمانی مملو از اشک برگشت که

 یهو.........نه........امکان نداره........تو........سعید

 تو...........نه..نننن.نن

آره باورش نمیشد که سعید روی پاهاش ایستاده وداره

 بهش نگاه میکنه..یه لحظه از

خودش متنفرشد..تو حال وهوای فکر کردن بود که سعید

 زد توی گوش رویا..مثل آب

سرد روی بدن گرم بود سیلی سعید,رویا با خودش

 میگفت بازم بزن سعید بزن.. اما

سعید فقط گفت من عروسک تو نبودم که باهام بازی

 کردی..سعید رفت برای همیشه..

لباساشو جمع کرد و رفت..

رویا رفت سراغ نامه سعید که ببینه چی نوشته,از یه

 طرف دل وجرئت باز کردن

نامرو نداشت از یه طرف میخواست ببینه سعید چی

 نوشته واسش شاید راهی برای

برگشت باشه اما...

نوشته بود

کاش عشقت دروغ نبود

این تنها حرف سعید بود که با اینکه جمله کوتاهی است

 اما پر از معنی..فاطمه داشت آتیش میگرفت

 ونمیدونست

 چکار کنه..

روزها گذشت رویا تو خودش بود وگریه میکرد تا اینکه

 خبری از سعید رسید..

آره سعید خودشو از روی پل پرت کرده بود پائین...رویا

 هرگز خودش رو نتونست ببخشه و یه نامه دیگه از

 سعید

 به دستش رسید که نوشته بود

:

         ای که از اول جاده به سکوت شدی گرفتار

          منو از خاطره پاک کن  

 تا ابد خدانگهدار

 

♥ شنبه 3 خرداد 1393 01:22 ب.ظ بـ ه دستانــ ђὄṩἔἷᾗ ♥
نظرات ()


طراح : صـ♥ـدفــ