تبلیغات
↓★سخـتـــــــــــــــــــه تنهایــــــــی★↓


↓★سخـتـــــــــــــــــــه تنهایــــــــی★↓

خانـ ه لینـ ک ایمیـ لـ پروفایـ لـ طـراح

عـاشـقـت خـواهـم مـانـد

یه داستان احساسی وغمگین عاشقانه واسه دوستای گلم....

علی ساعت 8 از خواب بیدار شد. نمیخواست از تخت بیرون بیاد اما با بیحوصلگی از تخت خواب پائین آمد.باز این بغض یك ساله داشت گلشو میفشرد.

نگاهی به آرزو انداخت هنوز خوابیده بود. آرام از اتاق بیرون رفت تا بساط صبحانه روآماده كنه بعد از آماده كردن صبحانه به اتاق خواب رفت تا آرزو رو بیدار كنه با صدای بلند گفت خانومی پاشو صبح شده.بعد از بیدار كردن آرزو به آشپزخونه برگشت مدتی بعد آرزو در چهارچوپ در آشپزخونه پیدا شد. علی نگاهی به سر تا پای آرزو انداخت وای كه چقدر زیبا بود.علی خوشحال بود كه زنی مثل آرزو داره.

بعد از صبحانه به ارزو گفت امروز جمعه است نمی ذارم دست به سیاه و سفید بزنی امروز تمام كارها رو خودم انجام میدم آرزو لبخندی زد علی عاشق لبخند آرزو بود ولی باز این بغض نذاشت بیشتراز این از لبخند آرزو لذت ببره.

علی از آرزو پرسید نهار چی دوست داری برات بپذم .بعد درحالی كه می خندید گفت این كه پرسیدن نداره تو عاشق قرمه سبزی هستی. علی مقدمات نهار رو آماده كرد بعد اونهارو روی اجاق گاز گذاشت وبرگشت پیش آرزو.

علی رفت و كنار آرزو نشست ودست در گردن همسرش انداخت.وبه آرزو گفت امروز می خوام برات سنگ تموم بذارم.بعد با آرزو نشست به تماشای سریال محبوبشان.بعد از تمام شدن فیلم تازه یادش افتاد كه نهار بار گذاشته ولی هنگامی به آشپزخونه رسید كه همه چی سوخته بود.

علی درحالی كه لبخند میزد گفت مثل اینكه امروز باید غذای فرنگی بخوریم .بعد رفت وسفارش دو پیتزا داد. بعد از خورن پیتزاها به آرزو گفت امروز میخوام بریم بیرون .می ریم پارك جنگلی همون جایی كه اولین بار همدیگه رو دیدیم باز یه لبخند از آرزو وباز بغضی كه گلوی علی رو می فشرد.

نزدیكیهای بعد از ظهر علی به آرزو گفت آماده شو بریم .خودشم هم رفت تا آماده بشه. توهمین موقع رعد و برق زد علی زود رفت كنار پنچره بله داشت بارون می اومد. علی لبخند زنان به آرزو گفت مثل اینكه امروز روز ما نیست ولی من نمی ذارم روزمون خراب بشه. میدونست كه آرزو از بارون خوشش میاد به همین خاطر هر دو به حیاط رفتند و مدتی زیر بارون باهم قدم زدند وقتی به خونه اومدند سر تا پا خیس بودند.رفتند تا لباساشنو عوض كنند.

علی و آرزو وارد حال شدند وروی مبل نشستند. علی با خودش گفت وای كه چقدر من خوشبختم بعد از آرزو پرسید چقدر منو دوست داری وباز یه لبخند از آرزو وباز بغضی كه داشت علی رو می كشت.علی به آرزو گفت من خوشبخت ترین مرد دنیام كه زنی مثل تو دارم باز لبخند آرزو و بغض علی.

آره علی و آرزو دیوانه وار همدیگر رو دوست داشتند. اونها از نوجوانی با هم دوست بودند ورفته رفته این دوستی تبدیل شد به یه عشق پاك.

علی همچنان داشت با همسرش صحبت می كرد كه زنگ در زده شد مادرش بود. علی از آمدن مادرش ناراحت شد هر روز مادرش می امد وعلی رو ناراحتر از روز قبل می كرد می رفت.

مادرش باز بعد ازگفتن حرفهای تكراری كه من پیرم مریضم، گفت: امروز رفته بودم خونه اعظم خانوم میشناسیش كه همسایمونو میگم میخواستم ببینم حرف آخرشون چیه علی جواب اونها مثبته مهتاب میتونه توروخوشبخت.....

علی فریاد زنان حرف مادرش رو قطع كرد وگفت: ولم كن مادر بذار با درد خودم بسوزم هر روز می ری خونه این و اون تو رو خدا دست از سرم وردار.

مادرش با گریه گفت: چرا نمی خوای باور كنی آرزو مرده و دیگه هم زنده نمی شه. اون رفته وبا این كارهای تو بر نمی گرده تو باید سر سامون بگیری.

آره آرزو یكسال بود كه مرده بود در یك تصادف.اون یكسال پیش رفته بود. ولی اون در مغز و قلب و خیالات و ررویاهای علی زنده بود و علی نمی خواست از این رویا بیرون بیاد علی هر روز و هر ساعت در خیالاتش با آرزو زندگی می كرد.

باز این بغض لعنتی داشت علی رو خفه می كرد.

♥ دوشنبه 19 آبان 1393 04:43 ب.ظ بـ ه دستانــ ђὄṩἔἷᾗ ♥
نظرات ()


طراح : صـ♥ـدفــ