تبلیغات
↓★سخـتـــــــــــــــــــه تنهایــــــــی★↓


↓★سخـتـــــــــــــــــــه تنهایــــــــی★↓

خانـ ه لینـ ک ایمیـ لـ پروفایـ لـ طـراح

اسمش فرزانه بود .خواهر زاده ی زن عمو کوچیکم.

اولین باری که دیدمش فکر میکنم 18 سالم بود .

1سال ازم کوچیکتر بود .و خیلی دختر پاک و خانمی بود .

با حجاب و زیبا . . .

همونی بود که من دلم می خواست .

دقیقا یادمه اولین باری که دیدمش داشتیم وسایل خونه عموم رو می چیدیم که اونجا بود

بعد از اونم چند باری دیدمش.

یه حس خاصی نسبت بهش پیدا کرده بودم ولی چون کوچیک بودم .

با خودم میگفتم این حسا ماله آدم بزرگاس مارو چه به این حسا.

یجوری شده بودم هربار که میدیدمش وجودم داغ میشد میگفتی دارم از تو میسوزم.

با خودم گفتم الان زوده بعدا بهش میگم این بعدا گفتنم 1سال طول کشید.1

سالی گذشت و منم تو این 1سال هیچ کاری نمیکردم و هیچیم نخواستم جز دیدنش.

بعد از این 1سال یه روز که دیدمش دیگه نتوستم طاقت بیارم.

داشت میرفت خونه ی عموم جلوشو گرفتم که حسمو بهش بگم.

خونه ی عموم روبروی خونه ی ما بود.وقتی روبروش وایستاده بودم خیلی استرس داشتم.

آخه تا حالا همچین کاریو نکرده بودم.

بعد از سلام و احوال پرسی و این حرفا بهش گفتم که یه چیزی هست که میخوام بت بگم .

ولی روم نمیشه.گفت بگو خجالت نکش.

من سرم پایین بود یه نفس عمیق کشیدمو بعد یهو گفتم خیلی میخوامت.

دیدم هیچ صدایی نمیاد گفتم حتما رفته وقتی سرمو بلند کردم دیدم درجا خشک شده و زل زده به من.

از خجالت هم من هم اون قرمز شده بودیم.

دیگ نفهمیدم چی شد فقط فهمیدم که رفت اونم بدون خدافظی.

چن روزی بود نمیدیدمش آخه هرروز میمود یه سر به خالش که همون زن عموم میشه میزد.

تا این که پسرعموم به دنیا اومد.

من از دانشگاه اومده بودم خونه که دیدم هیچکی نیست زنگ زدم به گوشیه آبجیم ؛

که ببینم کجان که گفت زن عمورو آوردن خونه منم رفتم اونجا.

تا رفتم تو خونه چشمم افتاد تو چشم فرزانه اصلا نفهمیدم چی شد نفسم داشت بند میومد.

که یهو آبجیم گفت کجایی تو چرا دم در وایستادی بیا تو دیگه.

با هزار خجالت رفتم تو.

دیدم سرش پایینو اصلا بم نگاه نمیکنه با خودم گفتم معلومه که اصلا منو نمیخواد.

چند روز بعد واسم یه اس اومد که نوشته بود آقا دانیال.گفتم بله بفرمایید.

گفت فرزانه ام.منو میگی مونده بودم که چی بگم.

ازش پرسیدم شمارمو از کجا گیر آورده گفت از گوشی عموم برداشته.

هیچی دیگه اونجام بازم از حسم بهش گفتمو .

اونم گفت از من خوشش اومده بوده ولی روش نمیشده که بگه میگفت تو این 1سالم همش تو فکرم بوده.

میگفت منم همچین حسی بهت داشتم اما نمیدونستم چجوری بهت بگم.

میگفت از اخلاقت خوشم اومده,میگفت از اون شوخیا و تیکه های بی نمکی که میگی,

من مونده بود اون موقع داشت ازمن تعریف میکرد یا داشت بهم تیکه مینداخت.

دیگه رابطمون خوب شده بود خیلی باهم صمیمی شده بودیم.

از اون به بعد بیرون رفتنامونم شروع شده بود.

هر شنبه تو یه ساعت مشخص میرفتیم تو یه پارک مشخص رو یه صندلی مشخص میشستیم.

یه روز بهش گفتم که میخوام جریانو به مامانم بگه و بیام واسه خواستگاری,شوکه شده بود .

گفت راست میگی گفتم آره یه بوس محکمی ازم گرفتو گفت عاشقتم.

بعدش یکم باهم قدم زدیمو بعد رفتیم خونه.

همون روز رفتم همه چیو به مامانم گفتم.

اولش گفت نه هنوز واست زوده ولی چون دید که خیلی اصرار میکنم گفت باید با بابات صحبت کنم

. ببینم چی میشه.

بعد از اون رفتم پیش زن عموم به اونم همه چیو گفتم .

بعد ازش خواستم خودش بره با مامان و بابای اون حرف بزنه اونم قبول کرد.

بعد از چند ساعت اومدم خونه دیدم بابام رو مبل نشسته و یه جوری داره نگاهم میکنه .

سلام کردم رفتم تو دیدم بهم میگه خب بچه کی به میاد دخترشو بدبخت کنه بده به تو فسقلی.

بعد گفت شوخی کردم ولی باید ببینیم خونواده دختره چی میگن.

من گفتم که به زن عمو گفتم با اونا صحبت کنه.چند روز بعد زن عموم گفت که اونام قبول کردن.

بعد از چند وقت ما رفتیم خونه اینا جهت خواستگاری ولی خودشو ندیدم.

خلاصه کلی حرف زدیم و قرار شد که من برم سربازی.

بعد از این که سربازیم تموم شد بیام بریم واسه عقد و این چیزا آخه اون موقع من هنوز دانشجو بودم.

یه روز سر کلاس بودم که گوشیم زنگ خورد دیدم زن عمومه با خودم گفتم نکنه اینا پشیمون شدن.

رفتم بیرون کلاسو گوشیو جواب دادم دیدم که زن عموم داره گریه میکنه.

پرسیدم چی شده هیچی نمیگفت گفت فقط خودتون برسون بیمارستان امدادی.

نفهمیدم چجوری رفتم اونجا.وقتی رسیدم دیدم یک صدایه جیغ بلندی کل بیمارستانو فراگرفته.

رفتم دیدم همه خونواده ی فرزانه نشستن دارن زار زار گریه میکنن .

دیگ نمیتونستم درست نفس بکشم رفتم جایه زن عموم گفتم چی شده بگو دارم میمیرم از نگرانی

گفت مثل اینکه میخواستن پشت بومه خونه فرزانشونو قیر کنن؛

داداش کوچیکش رفته کنار بکشه ی قیر داغ اینم رفته اونو بیاره مانتوش گیر میکنه به بشکه,

خودش که میوفته رو زمین که هیچ بشکه ی قیرم میوفته و قیرا میریزه رو این.

دیگ نفهمیدم زن عموم چی داره میگه و تنها صدایی که اون موقع میشنیدم صدای جیغای فرزانه بود

که داشتن لباسایی که بخاطر اون قیرای داغ چسبیده بود به بدنشو اونم بدون بیهوشی میکندن.

از حال رفتم وقتی بیدار شدم دیدم رو تختمو یه سرمم به دستمه.

از دکتر احوال فرزانه رو پرسیدم بم گفت همون دختری که سوخته بود رو میگی گفتم آره .

گفت چون سوختگیش از نوع اول بوده نتونستن واسش کاری کنن مرده.

وقتی که دکتره اینو گفت یه حالی شدم که انگار دنیا داره رو سرم خراب میشه .

اصلا دیگه نفهمیدم دکتر چی میگه.تو اون لحظه دوست داشتم منم میمردم.

آخه چرا من.یه مدتی بود که اصلا با هیچ کی حرف نمیزدم .

یعنی دیگه کسی نبود که بخوام باهاش حرف بزنم همه کسم از پیشم رفته بود.

رفته بود جایی که بهش تعلق داشت.

اره رفت تو آسمونا وقعا باید میرفت آخه واسه فرشته ای مثل اون این زمین جایه خوبی نبود واسش کم بودن این آدمایی زمینی.

من تا الان هنوز نتوستم برم سر خاکش آخه هنوز باورم نمیشه که دیگه نیست.

ولی هنوزم که هنوزه میرم اون پارک مشخص میشینم .

رو همون صندلی مشخص تو همون روز مشخص تو همون ساعت مشخص .

ولی این پارک و این صندلی و این روز واین ساعت دیگه مثل قدیما نیستن اینا یه نفرو کم دارن خیلیم کم دارن.

آخرشم میخوام بگم

خدایا شکرت واسه همه چیزایی که به ما دادی و ما قدرشو ندونستیم.


♥ شنبه 3 خرداد 1393 01:02 ب.ظ بـ ه دستانــ ђὄṩἔἷᾗ ♥
نظرات ()


طراح : صـ♥ـدفــ